ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنمی 28 ماهه

1392/7/20 11:01
نویسنده : مامان
697 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام

باز هم شلوغی کار من باعث شد دیر کنم ناراحتاوه

خیلی خیلی معذرت می خوام

خوب بریم سر اصل مطلب

ترنمی مامی این روزها به قدری شیرین و بانمکی که دلم میخوات ساعت ها از کارات بنویسم .

راستی خاله سارا هم  اومده پیش ما.

شما هم کلی با هاش خوشی و اکثر روزها نمی خوای بری مهد و با خاله مشغول بازی هستی حتی شبها بیدار میشی و با خاله میری دستشویی و دیگه خانم شدی و اصلا خودت رو خیش نمی کنی عشقم .

عاشق باب اسفنجی هستی و کلی سی دی و عروسک ازش دور خودت جمع کردی و حتی مهد و بازار هم همراه خودت می یاریشون .

دوست دارم چند تا از کلمه هات و که اشتباهی میگی و خیلی خیلی هم شیرین و برات بنویسم

ایشابه  (فکر میکنی یعنی چی خنده) یعنی اشتباه

اوژیب                                        یعنی روژ لب

باب ا جین                                 یعنی باب اسفنجی

من پاشو ام                                یعنی من پاشم

مامان این چه رنگین ؟ بعد هم میگی آفیین درس گفتی

ولی حرف زدنت خیلی پیش رفت کرده و تقریبا همه چیز و خیلی قشنگ و قابل فهم ادا میکنی و دختر شیرین زبون مامانی هستی

شعر های مهد رو به چه قشنگی می خونی و خیلی جالب خودت میری رکوردر موبایل منو میزینی و صدای خودت رو ضبط می کنی

و کلا خیلی مستقل هستی و سعی می کنی همه کارها رو به تنهایی امتحان کنی . به تنهایی لاک میزینی .غذا میخوری . از پله ها و سرسره بالا و پایین میری و اصلا هم اجازه نمیدی کسی کمکت کنه و یا دستت رو بگیره و کلا همه کارها و این حس استقلالت خیلی من و خوشحال میکنه انشاا... همیشه همینقدر تلاشگر و موفق باشی عشقم .

چند روز پیش مهد یک نمایشگاه ترتیب داده بود که متاسفانه ما دیر رسیدیم ولی آیاتای هم اونجا بود و شما دوتا با مربی هاتون کلی حال کردین و آتیش سوزوندین بعد هم کلی گریه که می خواستید همراه شبنم جون برید مجبور شدیم شما رو همراه مربی های عزیزتون بفرستیم و خودمون هم پشت سرتون تا مهد بیاییم و شما رو دوباره تحویل بگیریم چند تا عکس هم از اون روز دارم که سر فرصت برات می گزارم

راستی از برنامه عمو پورنگ یاد گرفتی دستات رو بالا میگیری و بعد میگی خدای مهربون بعد هم سجده و آمین قلب الهی من فدای تو عسلکم بشم.

ازت میپرسیم کی به ما دست داده پا داده و ...... با یک لحن بامزه و خیلی سریع میگی خدا داده خدا داده .

اینقدر شیرین کاری داری که اصلا نمیدونم کدو م و باید بنویسم .

چند روز پیش یک کاری کردی که من گفتم از دست شما ناراحتم و شما هم شروع کردی صندلی گردون رو تاب دادن و خوندن تاب تاب باسی خدا من و نندازی اگه میندازی ببل مامانی بندازی من هم با ناراحتی گفتم بغل من نه من ناراحتم از شما. شما در جواب : ناراحت نیستی نننم و دوست داری گفتم دوست دارم ولی ناراحتم بعد هم دوباره شروع کردی به خوندن این بار ببل خاله سارا بندازی یعنی انگار نه انگار تازه زیر زیرکی من و نگاه میکردی که ببینی از بی تفاوتیت چه حسی دارم منم که اصلا نمی تونم جلو خنده خودم و نگه دارم و همیشه خراب میکنم.

و کلی فیلم سینمایی دیگه که ما هر روز با شما داریم و اگر بخوام همه رو بنویسم از حوصله خارجه.

خلاصه مامی ببخشید این روزها خیلی مشغله دارم اصلا وقت نمیشه که زیاد به وبلاگت سر بزنم ولی باور کن همه اش عذاب وجدان دارم ولی چه میشه کرد .

سعی میکنم زود تر بیام .بببببببوس به دختر قشنگم و همه دوستای مهربونمون.

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ترنم
20 مهر 92 15:08
عزززززززززززززیزم خوشحالم که اومدی قالب جدیدتون مبارک
مادر آياتاي
25 مهر 92 1:34
بازم خداروشكر مريم جون كه اومدي و نوشتي، بي زحمت يه مم بيشتر توضيح بده، بگو خاله سارا بنويسه، كلا كاراشون با آياتاي مو نميزنه ها!!!! آخه اينقدر شباهت؟ امان از استقلال اين بچه ها! مي بوسمتون، مواظب گلي خانوم باش.
مامان مهبد كوچولو
22 دی 92 8:22
عزيزززززززززززززززززززززززم ماشالله ماشالله واسه خودش خانومي شده . دلم واستون تنگ شده بود عزيزم ببوسش حسابي